8/9/08

بچه ها لطفا اين مطلب رو توي وبلاگ هاتون بذارين.

سايت قيصر امين پور به مديريت خانم زيبا اشراقي( همسر مرحوم قيصر)در حال راه اندازي است

براي طراحي لوگوي سايت از هنرمندان طراح و گرافيست تقاضا مي شود طرح هاي پيشنهادي خود را به آدرس zibaeshraghi@yahoo.com
بفرستند.

8/6/08

چه دلي داشت مادرت موسي

تو را به آب سپردم
همچنان كه نام تو را
در گوش گوش‌ماهي
زمزمه مي‌كردم

!چه دلي داشت مادرت موسي
من اما مي‌دانستم
كه عصاي تو
معجزه‌اي
جز ويراني دست‌هاي من
...نخواهد داشت

كدام روسري‌ام را بپوشم

!هي آقا‌ي پليس
كه در شعرهاي كودكي‌ام
مرد مهرباني بودي
تا مرا
به آغوش مادرم برساني
دلم گرفته بود كه از خانه بيرون آمدم
و نمي‌دانستم
طبق تبصره‌هاي تازه‌ي قانون
وقتي كه دلم مي‌گيرد
بايد
كدام روسري‌ام را بپوشم

8/5/08

پس گرفتن من

مرد من
ماهيگير مهرباني است
كه هر روز صبح
ريشش را مي‌تراشد
ادكلن مي‌زند
پيراهنش را عوض مي‌كند
و با وعده‌ي مرواريد
از خانه بيرون مي‌رود
مرد من
ماهيگير مهرباني است
كه هرشب
تكه‌هاي قايقش
با بوي خون
به ساحل برمي‌گردد
نشاني‌ات را
از پري‌هاي دريايي اين شهر
نپرسيدم
و سراغ پيراهنت را
از برادران غيورت نگرفتم
از تكه‌ پاره‌هاي قايقت
تابوت كوچكي ساختم
تا جنازه‌ي من را
_ كه بي‌مضايقه عاشق بود_
به خاك بسپارم
و خواهرانم
سالهاست
براي پس گرفتن من
بر كناره‌ي كارون
...سنج و دمام مي‌زنند

7/29/08

جاي خالي دوستت دارم در كلمات من

زباله‌هاي كيسه‌ي جاروبرقي را
به دنبال لنگه كفش عروسكي
زير و رو مي‌كنم
- امان از باربي‌هاي تو كيميا
با اين پاهاي ظريف و كفش‌هاي كوچكشان-

و مردماني هستند
كه نسخه‌ي دستنويس وامق و عذرايشان را
لابلاي روزنامه‌هاي باطله

گم مي‌كنند
تا رفتگران خسته‌ي صبح
دست خالي به خانه‌هايشان برنگردند
و مردماني هستند
كه زيبايي من را
به زيرسيگاري‌هاي پر از خاكستر
مي‌سپارند
خاكسترش را به باد
و نوادگان من
تا هفت نسل
انبوه گيسوانشان را
در تهوع داروهاي شيميايي
...از ياد مي‌برند

سنگ آسياب را كه شنيده‌اي ؟
ساقه‌ي گندم را كه ديده‌اي ؟
!من آنچنانم و اينچنين

به فكر تردي دست‌هاي من نباش
من شيشه نيستم كه بدست تو بشكنم
آسوده سنگپاره بزن ، سربم، آهنم
زن نيستم اگر كه دراين جنگ تن به تن
مغرور و سربلند بماني و بشكنم
!برگرد

نگاهم كن

از نوبرانه‌هاي بهشتي كه پيش روست

من را بچين كه از همه ممنوع‌تر منم
از كنارم كه مي‌گذري
طريق حركت اشياء را
در حريم نفس‌هاي تو حس مي‌كنم
اگر شكسته پرم يا اگر بريده نفس
رسيده‌اي و بر اين نيمه جان دميده نفس
اگر چه با من و از من خودي تري با من
هنوز دلنگرانم ، هنوز دلواپس
وقتي كه خيابان پر از گرگ‌هاي خوش قد و بالاست
دلم هواي پريدن ندارد از بامت
قفس بساز برايم قفس بساز قفس
!نه آقاي رئيس
جهان من بر مدار دلم مي‌چرخد
از من نخواه
كه هرروز صبح
رأس ساعت 8
دست خودم را
در ازدحام خيابان پاسداران رها كنم
دلم را پشت در بگذارم
و كسي را كه من نيستم
پشت ميز بنشانم

چرا فرار كنم از تو، از خودم ،من من
چرا دروغ بگويم كه بي خيال توأم
زني چنين كه منم
نيمي از آتش
نيمي از آب
نمي‌تواند مثل اتفاق كوچكي
به پاي چشم‌هاي كسي بيفتد
بپر پرنده برايت قفس نمي‌سازم
اگر نه شوق رهايي اگر نه بال توأم
سبك سفر كن عزيزم مرا به من بسپار
اگر كه خسته اي از من اگر وبال تودم
اينهمه دلتنگي برا ي تو نيست
براي جاي خالي دوستت دارم است
در كلمات من
براي دلنگرانم
براي دلتنگم
براي اشتياق دويدن به سمت در
براي منتظرت بودم
به من بياموز
چگونه انسان مدرني باشم
و چگونه با ترانه‌هاي پر از
رفته‌اي بي‌خيال به جهنم
برقصم
و چرا صبور نباشم كه جور يار كشم را
بي خيال شوم

6/22/08

قمارباز ناشي من

دلم را روي ميز مي چينم
با تمام نفسهايم
كه هواي باتوبودن را مي بلعند
و هر نفسي كه فرو مي‌رود
ممد حيات است و
ديگر بالا نمي‌آيد
كه باهرنفس از تو بميرم

ببين چگونه دلم را
مثل جنيني كه نه سقط مي‌شود
نه به دنيا مي‌آيد
به گرده مي‌كشم

اين كلمات حرامزاده را چه كسي
درجان و بر زبانم ريخت
اين دوستت دارم ِ بي پدر را

دوستت داشتم
آنقدر كه با تو بمانم
و مي توانستم دوست ترت داشته باشم
آنقدر كه بي تو بميرم

قمارباز ناشي من
اينهمه را
گران بباز

يا بمان و از من زني بساز
كه با كلاف كهنه‌ي شعرهايش
دست هاي پر از بوي نفت را
از سكه مي اندازد
و براي تو خانه اي مي سازد

همين كه بيايي
و كسي چشم به راهت باشد
همين كه بيايي
و پيش از آنكه بيايي
عطر چاي گلستان
... در آشپزخانه بپيچد
از من زني بساز
كه شاعران براي سرودن منظومه‌هاي بلند
مضامين تازه بيابند

زني كه تاكنون نبوده‌ام
زني كه تاكنون نبوده است

حالا دلم را
از ترس مادرم
لاي كتابهاي مدرسه پنهان نمي كنم
و حروف اول اسمهايمان را
... در دو قلب كوچك زخمي
در تمام رگهايم
در تمام سلول‌هايم
من از تو دورم را
درد مي‌كشم
و هر روز در من زني زاده مي ‌شود
كه انقراض عشق را يك روز به تاخير بياندازد

تو دير مي‌رسي
آنقدر دير
كه پيراهنت
نه براي پوشاندن شانه‌هاي سرمازده‌ام
كفاف مي دهد
نه براي يك قواره كفن

نام عزيزت را
در تمام چاه‌هاي جهان فرياد مي كنم
صداي من از راه دور به گوشت نمي رسد
الو سلام برادران ديني من
كه طبق قوانين ِ نمي دانم كجا
پايتان به گليم تنهايي آدمها كشيده مي شود
تا سكوت مرا شنود ‌‌كنيد

شما كه مي‌دانيد من نمي‌توانم
بعداز اين انتظار طولاني
اينهمه بي‌تابي را
با سرويس پيام كوتاه
...براي او بفرستم

تمام ترانه‌هاي كوچه‌بازاري
اعجاز صداي عبدالباسط در تلاوت يوسف
ناقوس جدايي ديويد گيلمور
براي من
پر از براي تو دلتنگم هاست
پرازاوي شعرهاي من كه تو باشي
قمارباز ناشي من
اينهمه را
گران بباز

يا بمان و
!ازمن زني بساز

5/19/08

كبريت ها را پنهان نكردي

«تا كي ؟»
-تو مي پرسي-
هميشه هيچ گاه اتفاق نخواهد افتاد
هميشه هرگز اتفاق نيفتاده است
هميشه همينگونه بوده است

من اما
آمده بودم كه بمانم
كوچكي چمدانم شايد
دليل سوء تفاهم شد
)
يك جلد نقل هاي كوچك رنگي
يك شيشه اودكلن
كمي لوازم آرايش
كمي خرت و پرت
:
جانم ، نفسم، عمرم
(
من كودكي ديوانه بودم
كه با تلنگري مي گريد
بي بهانه اي مي خندد
واگر چشم از او برداري
خود را از بلندترين ارتفاع جهان
يا با قرص هاي شبيه آب نبات
...
اشتباه از تو بود
كه كبريت ها را پنهان نكردي
كلمات مهربان را
نگاه هاي تلخ را
...
من در كدام لحظه جاودانه خواهم
در كدام قاب؟
وقتي كه بغضش را فرو مي خورد
(هنوز نيامده به ساعت مچي ات نگاه مي كني)
وقتي كه ابروهايش را برمي دارد
وقتي كه خلخال ها حرير پيراهنش را نخ كش مي كند
يا وقتي كه آرام
بي آنكه خوابت را به هم بزند
پتو را روي شانه هايت مي كشد
...
مرا چگونه به ياد خواهي آورد
در كدام قاب؟
...
تو مي تواني
نام مرا مثل وعده هات فراموش
با فشردن يك دگمه
از گوشي همراهت
پاك كني
با يك لاك غلط گير از روي كاغذها
از دلت
...
داغ لب هاي مرا اما
از روي فنجان نسكافه ات نه

حالا بزن
با سنگ
با زبان
نه پا پس مي كشم
نه سرم را مي دزدم
نه دل مي برم
اينگونه است
وقتي كه ديوانه وار دوست بداري
...
«تاكي ؟»
-تو مي پرسي-
من اما
آمده بودم كه بمانم
...